سرپرسى سايكس ( مترجم : سيد محمد تقى فخر داعى گيلانى )
475
تاريخ ايران ( فارسى )
و داد و دوستى زده و از آشتى صحبت داشت و گفت حاضر است با روم صلح كند و تمامى سپاه ويرا بگذارد آزادانه باوطان خودشان برگردند ، اما كراسوس به اين سخن اعتمادى نداشت و از قبول آن امتناع مينمود ليكن سربازان و افسران سركش و متمرد فشار آورده بالاخره ويرا مجبور كردند كه تسليم شود و اينمرد نيز با حس جرئت و شهامتى كه در نهاد فرزندان اصلى روم بوده است از روى شرافت بقبول آن تن درداده بنزد سورنا رفت و او كراسوس را بطور خيلى دوستانه پذيرفت و به او گفت عهدنامهاى ما بين اين دو دولت موجود و به قوت خود باقى است ولى شما روميان عهدى كه مىبنديد شرايطش را زود فراموش ميكنيد . مقصود سورنا از اين سخن خلاف عهدى بود كه قبل از اين از پمپى بظهور رسيده بود . بارى او سخنش را ادامه داده و گفت بنابرين بهتر آنست كه بكنار رودخانه ( فرات ) رفته و در آنجا عهدنامه را امضاء كنيد . كراسوس هم با اين نظر موافقت نمود و امر كرد يكى از اسبان سوارى خودش را براى او بياورند ، ليكن سردار پارت مجال نداد و گفت اينك اسبى با يراق طلا حاضر است و در تحت اختيار شما گذارده مىشود و خواهىنخواهى او را بر اسب نشانده و بسرعت راه انداخته بردند . نايب كراسوس ملتفت اين غدر و حيله شده براى خلاصى و نجات او دست بشمشير كرده و بيكى حمله برد ، اينجا زدوخورد شروع گرديد و كراسوس در اين هنگامه و جنگ تنبتن مقتول گشت . دستجات قشون روم بعد از مرگ سردار خودشان به حال هرجومرج افتاده پراكنده شدند و در راه و بيراه شكار عربها گرديدند و فقط قليلى از آنها جان بدر بردند ، چنان كه از چهل هزار تن سپاه روم يك نيمه در اين جنگ تلف شده و ده هزار از فرات گذشتند و ده هزار نفر ديگر اسير گرديده در مرجيانا ( مرو كنونى ) آنها را سكونت دادند و اين روميها با بوميان آميزش كرده اختلاط و امتزاج پيدا نمودند ، واقعا اگر از آثار اين گروه انبوه رومى كه در اين واحهء تاريخى سكنى داشتند يك روز مكشوف گردد بىنهايت مهم و دلچسب خواهد بود . پلوتارك شرحى در زندگانى اين رومى بدبخت نوشته و بذكر منظرهء دربار پارت